X
تبلیغات
رایتل

نگاه من

اندیشه -هنر۰ ادبیات

تو باش

تو باشی
و گام بگذاری روی برف
زمستانم
گرم ترین فصل سال می شود
تو باشی و لبخند باشد
شراب مستم نمی کند
تو باشی گیسوان بیفشانی
چتر ها از شهر کوچ می کنند!
تو باشی و من باشم
گریه نام مرا از باد خواهد برد!
تنها تو باش
تا من
باشم.


نیماخسروی
16آذر94

اینجا و   اینجا و اینجا و

برچسب‌ها: تو باش، نیماخسروی
تاریخ ارسال: سه‌شنبه 17 آذر‌ماه سال 1394 ساعت 02:46 ب.ظ | نویسنده: نیما خسروی | چاپ مطلب
نظرات (1)
پنج‌شنبه 19 آذر‌ماه سال 1394 01:29 ق.ظ
شیرین فرهادی
امتیاز: 0 0
لینک نظر
سلام جناب خسروی...خیلی زیبا بود. آفرین.
جوان تر که بودم...خیلی جوان تر؛ هرگز نمی دانستم روزی خواهد آمد
که اینهمه در جایگاه لیلی...شیرین...عذرا...اینهمه زنانه خواهم شد
نمی دانستم طعم قرمه سبزیهایم...عطر کیک هایم...اینهمه شاعرانه خواهد شد
راستی...اگر می دانستم....باز هم آنهمه فرمول. ..آنهمه کاغذ زیست و فیزیک را می خواندم؟؟؟؟
با کدامین فرمول آیا ؛ چشمان تو را ثابت کردم؟
از روی کدام فرض آیا ؛ هندسه نا پیدای تو را حکم نمودم؟
شیرین فرهادی
برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
نام :
پست الکترونیک :
وب/وبلاگ :
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد