بخش هایی از یک مثنوی بلندکه در سال 72سروده ام به همراه صدای شاعر عیدی من به همه ی شما دوستان :
بهاری که از آن من نبود
=============
آسمان با تندری پیراهنش را چاک داد،
ابر بغضش باز شد ،باران صلا بر خاک داد.
همچو چشمی اشک بار آواز حسرت خواند و رفت ،
ابر قایق گون ز دریا بادبان افشاند و رفت
.
اشک شبنم بر نگار گل چه عصمت ها فروخت،
گل خمید و بوسه ای آزرمگین بر تاک دوخت.
یاس معصومانه خندید و سخن کوتاه کرد،
بید عاشق گسیوان افشاند و از دل آه کرد.
بادعطرافشان و پاکوبان ، غزل خوان و چمان ،
برکه سرشاراز صداقت ،آینه دار آسمان .
تا دعای دست افرا ها به باران تر نشد،
بستر مرداب تیره غرق نیلوفر نشد.
جنگل خاموش سوی نور قامت می کشید،
قطره های زندگی از برگ هایش می کشید...
دشت در شولای سبزش رنگ رویا جویبار،
برگ زردی درسفر ازدوردستان تا بهار.
برگ را برداشتم آن قاصد پاییز بود ،
آن بهار سبز هم دیگر بهار من نبود.
نقش هستی در نگاه ِناز شبنم رنگ رنگ ،
سهم من ویران شدن از لحظه هایی پرشرنگ
......
روزگاری پشت درهای زمان لبخند بود،
مرغ جان هم بی قرار رستن از هربند بود.
شعر ها آتش گرقت و عشق ها بر باد رفت،
اشک ها خون شد صفای لحظه ها از یاد رفت.
نعره هایم ناله گشت، آواز های ضّجه شد،
فصل سبزم غرق در اعماق جهل لَجّه شد.
چشمه های اشک خشکیدند در قحطی دل،
های و هوی مستی ام کو در فلک تازی دل؟
کو کجا رفت آن دلیری های مردان سترگ؟
پس چه شد آخر جواب آن چراهای بزرگ ؟
خواب می بینم سواران باد را همره شدند؟
وای من اینجا افق های نگه کوته شدند.
...
در کویری بی نشا ن ترازهر آن چه گفته اند،
دیگر ازنایافتن ها گام هایم خسته اند
خسته ام از هردروغ و هر دروغ و هر دروغ ،
خسته ام از آدمک ها ،چهره های بی فروغ؛
خسته ام از گندزاران، مدفن نیلوفران،
جنگل تاریک و بی آواز کوران و کران؛
خسته ام ازدست ها و دوست ها ،ازدرد ها،
آه خنجر ها به پشتم بوسه زد نامرد ها!
عاشقم بر رقص بی پروای شعرم در جنون ،
خسته ام معراج جان کو در میان اشک و خون؟
خسته ام از مکرخفاشان کور آیین شب،
تشنه ی معنای نورم در دل ِ قیرین شب؛
شادی از آن شما ای صورتک های دروغ ،
حزن معصومم مرا بس، روح های بی فروغ
...
نیما خسروی
خوانش شعر با صدای شاعر: دریافت