من با بازیگران کار نمیکنم. به نظر من، بازیگران در یک صحنهی خاص نباید همهچیز را دربارهی وظیفهشان، یا بیشتر از وظیفهشان بدانند. چیزی که من به عنوان یک قاعده برای بازیگر توضیح میدهم، وضعیتیست که باید در آن باشد، برایش شرح میدهم که نگران چه باشد، از چه بابت هیجانزده شود. از طریق به دست آوردن این فاکتورهای اساسی است که بازیگر میتواند به درک روشنی از فرم و ماهیت بازیاش برسد. برخی از کارگردانان هستند که عملاً به بازیگر نشان میدهند چه کار باید بکنند، آنها سعی میکنند عین حرکاتی را که میتواند کمکشان کند بیابند.
گفتوگوی ماریا چوگونوا با آندری تارکوفسکی برای نشریهی پردهی سینما در سال ۱۹۶۶
کوه ها بر بام زندگی تا دروازه طلایی خورشید، دستی خنجر آبگون ماه، می شکفم نیما خسروی پ.ن: اعتراف می کنم که عکس قدیمی است!
از بلندای عشق
با ارمغان عشق و لبخند
می ایستم در انتهای شب
دل می سپارم
با اعتراف واپسین.
ناباور زمزمه می کنند.
جام غم می شکنم !
می خوانم تو را
نقش می زنم
با ستاره ها،
قلبی بر آسمان.
با اسب سرکش ابر می روم.
دستی
سیب سرخ.
در رویای دیگری :
هنگام دوستت دارم
پژواک من
تویی!



